یاسمن خانم

Posted: 7 فوریه 2011 in آه نوشت, بدون شرح
برچسب‌ها:

یاسمن خانم واریس دارد … این را وقتی داشت که به مامان پاهای چاقالوشو نشون میداد گفت … چیزهایی سیاهی که از پایش زده بود بیرون … یاسمن خانم همسایه مان است .. اسم پسرش هوشنگ است .. اما بچه ها تو کوچه هوشی صدایش میکنند .. من و هوشی باهم یک کلاس میرویم …

من هر روز که از مدرسه میایم او در حیاط کنار حوض نشسته است  و توی تشتشان لباس میشورد .. مامان میگوید واریسش به خاطر اب است .. چون یاسمن خانوم  با اب سرد لباس میشورد …وهرکس که با اب سرد لباس بشورد واریس میگیرد … و رگ هایش قلبمه میشود

یاسمن خانم خیلی مهربان است … اخر وقتی من با هوشی سر دوچرخه دعوا میکردیم … هوشی زد توئ گوش من .. من گریه کردم … یاسمن خانم من را بغل کرد و صورتم را بوس کرد و هوشی را یک در گوشی زد و گفت ادم نباید توی گوش دوستش بزند .. این کار خیلی زشتی است …

اقا رمضان شوهر یاسمن خانم است . او در اداره بیمه کار میکند .. اداره بیمه جائی است که ادم ها برای اینکه نسوزند .. به انجا میروند و پول میدهند … تابیمه بهشان یک کاغذ دهد و از انها مراقبت کند …. .

یاسمن خانم من را دوست دارد .. دیروز که مامان خانه نبود .. من را صدا کرد … وگفت که باید با انها ناهار بخورم … هوشی خیلی پسر بدی است .. بچه ها میگویند حسود است .. او به مامانش گفت من با این بوزینه ناهار نمیخورم .. مامانش بهش فحش داد گفت گوساله بوزینه خودتی .. من خوشحال شدم .. یاسمن خانوم گفت برایت کتلت درست کرده ام… من کتلت خیلی دوست دارم …..

یاسمن خانم زن خوبی است … وقتی اقا رمضان از سرکار میاید و توی دستش مشبا است .. او میدود و مشبا ها را از دست اقا رمضان میگیرد .. و صورت اورا یواشی بوس میکند ….. و بهش خسته نباشید میگوید .. من اینهارا یواشکی از پنجره دیدم

خانه یه ما حوض دارد .. یاسمن خانوم دارد در حوض لباسهایشان را اب میکشد … و روی رختها پهن میکند ….

یاسمن خانم خیلی مهربان است

این بود انشای من

این پست رو تقدیم میکنم به همه معلم های خوب دوره دبستانم که به گردنم حق دارند و خالصانه در حقم مادری کردند ….. هرکجا هستند دعایم سلامتی شان است و سایه ارامش  بر سرشان مستدام …. دست بوس همتان هستم ….. در پناه حق

راه و بيراه

Posted: 6 فوریه 2011 in آه نوشت, بدون شرح

چند وقتي است كه سوالي ذهنم رو درگير خودش كرده … اينكه انساني كه قدم در راه معرفت ميزاره و جوياي كمال خويشه … ايا وارستگي در دست شستن از دنيا است … و همه عواملي كه انسان رو به اين تن خاكيش وصل ميكنه و زمينيش ميكنه … ايا كسي كه در مرتبه اي از زمان حقيقت رو پيدا ميكنه … اين انساني كه داراي همسر و فرزند است … به يكباره دست از همه دنيا ميشويد .. و بدون توجه به دنيا و اميال دنيايي … در پي كمال و حقيقت است .. وارسته است …. اما ايا انساني كه همه عمر در وقف خويشتن بوده و در خدمت كردن به خلق و زندگي خود را معطوف به همسر و فرزندان خويش كرده است … ايا وارسته نيست

و جز اين نيست كه بندگي جز به خدمت خلق نيست … ايا عارفي كه تارك دنيا است … مطلوب است … ايا فرزندانش از جدائي ها ناله اي ندارند ….

مسير حقيقت پيوسته است و مسيري ايست كه از ازل بالابد بوده و خواهد بود … و از يك منشا سرشار است …. راه هدايت جز اين نيس كه در مسير حق قدم برداري و به او و براي او باشي …. شايد حقيقت هر كس در مطلوب هدفي است كه انتخابش كرده است …. و خدا همواره هر مسيري را راهبان است … هر مسيري را كه خويشتن انتخاب كني و قدم در رهش بزاري .. براي تو چراغ است .. جز اراده خويشتن و سپردن به وجود لا موجودش هيچ وسيله اي نيس  …. توشه ات اختيار و عقل است كه بداني و بفهمي و انتخاب كني ….

و او حكيم بر همه امور است

 

پي نوشت :

و سيب در هزاران گردش

و تو در سبب انديشه

 

حكايات شيرين

Posted: 5 فوریه 2011 in حكايات
برچسب‌ها: ,

اول نوشت :

خب منبعد تصميم گرفته ايم رويه نوشته هارو عوض كنيم و به قول معروف يه رنگ و روي تازه اي ببخشيم به اين خونه و يه جورائي خوش احوال ترش كنيم و اين سايه منحوس غمناك رو از سر اين خونه كم كنيم . لذا يه بخش جديدي اضافه ميكنيم به عنوان حكايت هاي شيرين پارسي در كنار ديگر نوشته ها … كه هم بار طنز داشته باشه و هم پند و اندرزي ….. سعي ميكنم يه توضيح كوتاهي براي قشنگ تر كردن بنويسم .. اما خيلي از اين حكايت هاي نغز خودشون به اندازه كافي حرف دارند و نياز به توضيح من ندارند ……اميدوارم مورد رضايت خاطر دوستان باشه

حكايت نوشت :

دزد و ملا
روزی ملانصرالدین در فصل تابستان به مسجد رفت و پس ار نماز و استماع موعظه در گوشه ای از مسجد خوابید و کفشهای خود را روی هم گذاشته زیر سرنهاد.
همینکه به خواب رفت و سرش از روی کفش ها رد شده و به روی حصیر افتاد و کفش ها از زیر سرش خارج شدند، دزد آمد و کفشها را برداشت و برد.
وقتی ملا بیدار شد و کفش ها را ندید دانست مطلب از چه قرار است. پس برای فریب دادن و بهچنگ آوردن دزد تدبیری اندیشید و پیش خود خیال کرد که لباس هایم را از تنم بیرون می آورم و آنرا تانموده و زیر سر میگذارم و خود را به خواب میزنم و سرم را از روی لباس ها پایین می اندازم دراین موقع دزد می آید و دست دراز می کند که لباس ها را بیرد و من مچ او را فورا می گیرم و همین کار را کرد.
اما از قضا در خواب عمیقی فرو رفت. وقتی از خواب بیدار شد دید لباس هارا هم برده اند!

پي مزاح نوشت : احتمالا ملا اگر در اين روزگار بود نياز به خوابيدن نداشت .. چون در روز روشن لباس از تن مباركش درمي اوردن  و چنان كلاهي به سرش ميزاشتن كه تا لنگ همايونيش رو هم ميگرفت ….

 

پي توضيح نوشت : خب طنز نويسي كار چندان اسوني نيس و من هم داعيه اي بر اين موضوع ندارم و اون چيزي هم كه هست يه جور بازي با كلمات و طنز موقعيت .. استعدادي كه خيلي از ما ايراني ها داريم و بازي كلامي و استفاده استعاري از كلماته … اونچه كه خيلي از كساني كه كار طنز ميكنن منجمله مهران مديري در نظر گرفتن اين رويه رو و ادامه ميدن …. ماهم سعيمون بر اينه كه اين ريوه رو بتونيم ادامه بديم .. اميدمونم اينه كه مثمر ثمر باشه و واسه لحظه اي ذهن و دل رو ازاد كنه و لبخندي گوشه لبي بنشونه …..

مخلص همتونيم

 

چو ساعت بگذشت از نیمه شب اکنون

یکی نیس گوید ای بیچاره …

تو  که لنگت به ظهر در خواب است

چرا میکنی عده ای اواره …

برو گوشه ای ک‍پت را بگذار

نباف این قدر بهم چهار پاره

مگر نشنیده ای آن مثل معروف

که شبها اقا پلیسه فقط بیداره

 

طبق دستورات همایونی که فرمودن اخر ای مفلس بدان که کشتی هایت چندی غرق است .. و تو که ازخود پشیزی در جیب نداری … حال .. بیخود قمبرک مزن و پستی از خود در نما .. مشعوف الخال .. به جهت خوشنودی و صفای همایونی …

و بسی لذت بردن این ملت همیشه در صحنه و پشته صحنه ….

وماهم به چشمکی گفته …و لذا از خود به تصمیم در گرفتیم .. که منبعد بار طنز گونه اینجا را بالا برده و از خود پستهای من دراوردی به شیوه هرررر و کرررر و حرکات موزون واینها .. در بنماپیم …

و منبعد در این کلبه احزان روزی شود گلستان … باجمعی از حکایات حکیمانه جناب معظم له ملا نصرالدین .. (دامنت اضافاته)و به تحلیل و تفسیر سیدنا میکاپیل فرشته فراری از دربار الهی داشته باشیم

خواهشمند است به گیرنده ها دست بزنید … چونکه کانال اشتباه شده …..

خلاصه اینکه

خیلی مخلصیم

 

 

 

 

حالا كه امده اي

Posted: 1 فوریه 2011 in شعر
برچسب‌ها: ,

حالا كه آمده اي

از همين ها مي پرسم

اين همه امتحان و اين همه نمره

براي يك لقمه نان است؟

يا براي نجات درختان تشنه اي كه

تقلا مي كنند و تمام مي شوند؟

—————————————–

حالا كه آمده اي

قبول كن

جاده ها به جايي نمي رسند

اين بار از مسير رودخانه مي رويم.

—————————————-

حالا كه آمده اي

قبول مي كنم

اين لباس اندازه ي من نبوده است

كودك كوچه هاي پنج سالگي

كه لباس آدم بزرگ ها را نمي پوشد

——————————————-

حالا كه آمده اي

همه ي درس خواندن ها را فراموش كن

تو هيچ گاه جغرافيت خوب نبوده است

در مسير كوهستان

نشاني اورا

فقط از ماه وازستاره مي پرسيم

——————————————

حالا كه آمده اي

مي گويم

آقاي فرزانگان

آمارهايي كه مي دهيد درست

اما غربت قفس هايي كه ساخته ايد

فقط بال كبوتران جلد را

زخمي مي كند

——————————————

حالا كه آمده اي

من هم موافقم

در امتحان بعدي

ورقه هايمان را سفيد مي دهيم

سفيد سفيد

مثل برف

———————————–

حالا كه آمده اي

قبول مي كنم

ديرزماني است كه كبوترها

در آسمان كلماتمان پرواز نمي كنند

—————————————

حالا كه آمده اي

از خيابان با احتياط عبور مي كنم

هميشه حق تقدم با آنان است كه عجله دارند

اما كاري ندارند

————————————————–

حالا كه آمده اي

حوصله ام سررفته است

اين بازي كي تمام مي شود

چقدر از ما امتحان مي گيرند

———————————–

حالا كه آمده اي

نه روزنامه مي خوانم و

نه دروغ مي شنوم

مردمان كوهستان

فقط به باران فكر مي كنند

و به بهاري كه نيامده است

———————————-

حالا كه آمده اي

به كيميا بگو

امتحان را از مداد سياه مي گيرند

مواظب مادرش

و مواظب مدادرنگي هايش باشد

—————————————–

حالا كه آمده اي

اين را فقط به تو مي گويم

سهيل چه كار خوبي كرد

از كلاس هشتم به خانه برگشت

ديگر زير بار امتحان نرفت كه نرفت

———————————————-

حالا كه آمده اي

براي مورچه ها هم فكري بكن

نگرانند

هي مي آيند و هي برميگردند

———————————————-

حالا كه آمده اي

من هم همين را مي گويم

اگر كرگدن ها كتاب مي نوشتند

اين همه مهرباني انان

پنهان نمي ماند.

————————————

حالا كه آمده اي

غمم را به تو مي گويم

دارند به شاعران جايزه مي دهند

تا از شعر خداحافظي كنند

————————————–

حالا كه آمده اي

من هم همين را مي گويم

خدا مارا آفريد

و خودخواهي ما

مرزها را

————————–

حالا كه آمده اي

مرا از دست اين كوپن ها راحت كن

شكر نه براي تو خوب است و نه براي من

ما فقط مهرباني مي خواهيم

————————————–

حالا كه آمده اي

پيشاپيش همه باران ها به ديدارت مي آيم

خودت به من آموخته اي

براي ديدن دريا

دلي و

ديگر هيچ.

 

محمدرضا عبدالملكيان

پي نوشت 1 : در ادامه  حالا كه رفته اي

پي نوشت 2 : راجه به سوالت خيلي فكر كردم … اينكه بخوام چي بنويسم … اما هرچي فكر كردم ديدم اين حرف من نيس و تو جوابتو گرفتي .. به تحليل و موشكافي هم نياز نداري … زندگي معادله دوگانه انتگرال نيس كه بخواد مساله سختي باشه واسه حل كردنش … اصلا هر چه قدرم سخت باشه ..بازهم حل شدنيه …

 

شبیه تو …

Posted: 28 ژانویه 2011 in حال نوشت, شعر
برچسب‌ها:

خیره شده ای به تلویزیون و داری یه برنامه آشپزی نگاه میکنی و در عین حال به وجد میای و میری یه صفحه نت بر میداری و شروع به نوشتن میکنی .. شوقت رو میشه تحسین کرد و من خیره به تو … که برایت کمترین هاهم با ارزشند ….

در سکوت خودت غرقی و داری ظرف میشوری و من بی صدا به تو نزدیک میشم و بدون اینکه حواسم به تو باشه و تو در آن با یک جیغی منو از جام میپرونی و سرم داد میزنی چرا باز بی صدا اومدم و من متعجب و دلهره باز به تو خیره میشوم …..

داری خونه رو جارو میزنی .. همیشه گله داری که چرا اتاقم انقدر کثیفه و گوله های جوراب من که همیشه گوشه اتاقن …. و من باز خیره به تو نگاه میکنم و به اندیشه ات و به نظمت و به شوقی که پیوسته در همه جا هست ……

من در سکوت خود غرقم جز به ثانیه هایی که بغض هایت گلویت را چنگ میزنن و از بی وفائی ها میگوئی و در خفایت گریه میکنی … ساعت های مدام و به تنهائی ها و به فکر هایت که بی امان در ذهن تواند و برای همه عالم هم گاهی غصه دار میشوی …..

و من مستاصل تر از همیشه حتی که گاهی ازم دلخوری و من با تو به بحث در میام و میدانم انکه خود باخته است منم نه تو ……

میدانم راه بسیاری است که باهم امده ایم …. راه طولانی … هر دو باهم .. پشت به پشت به هم و در یه وجود … اما نمیدانم … گوئی حسن ختامش باشد .. انگار که به پایان میرسی و من هراس دارم هر روز .. چون تو هراس داری … چون جدائی سخت است .. برای هر دومان …

وما همچنان میرویم ….

اما روزی باید رفت .. روزی که مثل همه این روزهاست .. روزی که میدانم چشمانت گریه از شوق دارد … دوست دارم انروز با تمام سربلندی از تو جدا شوم .. اما هیچ وقت ندانستم که چقدر در تمام این مدت حقم را ادا کردم و هیچ وقت هم نخواهم دانست ….

حتی در همین وقتی که این نوشته را مینویسم و باز هم هیچ نمی دانم

و هیچ کس شبیه تو نیست

و قتی طره افشانت به مثابه آبشار

صیقلی میداد صورت نوازشگرم

و هیچ کس شبیه تو نیست

وقتی چهره خندانت …

چرک روی خسته ام می زدود

و هیچ کس شبیه تو نیست

و چون آبی دریا

غرق در ارامشت بودم

و هیچ کس شبیه تو نیست

و هیچ کس …

 

پی جمعه نوشت :

و این چنین جمعه های دلگیر و کشدار …

بی تاب

بی امان …

زنگوله ذهن خسته ام کجاست

بهانه….

Posted: 26 ژانویه 2011 in آه نوشت

بهانه یعنی… وقتی گوشیت زنگ میخوره … بگی حوصلشو ندارم .. بعدا جوابشو میدم …

بهانه یعنی .. قرار فردائی … که حسشو نداری باشه بعدا میری پیشش

بهانه یعنی …. بابا و یا مامان جان الان خسته ام .. بزار فردا برات میگم …

بهانه یعنی … به جای ساعت شش پاشدن .. ساعت شش و نیم پا شدن … برای کمی بیشتر خوابیدن

بهانه یعنی … از سر ماه تا ته ماه عین یه موجود دوپا(حیفه چهارپا) سگ دو بزنی … تا قسطاتو بدی …

بهانه یعنی … مجلس عزاداری …که بری واسه بدبختی هات گریه کنی …..

بهانه یعنی … ه.د.ف.م.ن.د.ی ی.ا.ر.ا.ن.ه ها … چون هیچ کوفتی دیگه نداری راجه بهش حرف بزنی و وقت مزخرفت رو میخوای یه جوری سر کنی..

بهانه یعنی … ماشین رو ورداشتن و گشتن تو خیابونا .. جلوی این و اون نگه داشتن ….. چون کار دیگه ای نداشتن …

بهانه یعنی ….. ثانيه ها رو كشتن و تلف كردن

بهانه یعنی ….بطالت بار زندگي كردن

بهانه يعني … زندگي ، زندگي كه همش دنبال فلسفه ايني كه براي چي هست … اما هيچوقت خودشو درك نمي كني ….

بهانه يعني ….

تصویر

Posted: 23 ژانویه 2011 in آه نوشت

 

نمی دانم

ساعت ها چهره ات را ذوب کرده اند!

آخرین تصویر تو ….

ماتم نقاشی های ‍پریشانم

 

‍پی نوشت : تابلو جیغ اثر ادوارد مونش

 

رسوب های ذهنی

Posted: 21 ژانویه 2011 in حال نوشت
برچسب‌ها: , ,

برای ذهن کهنه من

وصله ای بساز

تا برای  ریزش

رسوب های فکرم

مرهمی باشد

 

دارم از بالا می افتم … ارتفاع زیادی داره … تقریبا همه جا سفید پوشه …. یه لحظه به پایین نگاه میکنم … انگار پاهام روی بندی ثابته … دلم قرص میشه … اما چرا همه چی داره بالا و پائین میره ….

 

مثل یه جنگ چریکی میمونه … اما اینبار روی پشت بوم … ادم ها رو میبینم در حال جنب و جوشن …. با دشمن های خیالی … کدوم دشمن های خیالی … وجود دارن پس چرا من نمیتونم ببینمشون …

 

سوار یه ماشینینم … حس میکنم … خیلی وقته که رانندگی بلدم .. اما یه چیز جور در نمیاد … اینبار اما من برای این وسیله کوچیکم … پاهام به پدال ها نمیرسه … همه چیز گیر میکنه … و احساس خطر میکنم ….

 

هیچ وقت درس و حسابی به کیفیت خوابهام فکر نکردم …. یعنی تا وقتی که چشمام رو باز میکنم .. همه چی مثل یه فیلم تموم میشه و میره … و جز معدود خوابهائی که جز دم دم های صبح میبینم و چیزی جز اتفاقات بالا نیس … خوابهائی که پیوسته یه خطر رو گوشزد میکنن و من همیشه در نقش یه قهرمان بزن بهادر در راه حل مشکلاتم … و سعی در نجات جون بقیه … اما همیشه یه چیز مشترک تو همشون وجود داره .. یه حس ترس از دست دادن .. از اینکه نتونی خودتو برسونی و اینکه تا برسی ببینی همه چی تموم شده و تو مستاصل و نا امید به اخر خط میرسی وناکام

استرس ..

یه چیزی که در طول روز با و هست … باهات هر لحظه میادد و اونجائی که لازمه خودش رو نشون میده … کیفیت استرس در طول روز که باعث میشه ذهن نسبت خیلی از اتفاقات واکنش نشون بده و اون واکنش های روزانه در طول خواب بصورت مبناهای ترس و دلهره و موقعیت های اکشن و حس های غلبه و مغلوب باشه … استرس تنها موردیه که میتونه ذهن رو فلج کنه و بستر خیلی خوبی رو برای خیال پردازی و رویاهای کاذب درس کنه …

نمیخوام راجه به راه های مقابله باهاش حرف بزنم ..  چون خواه ناخواه با تو هست و نمیتونی بی خیالش شی و این بستر خیلی از زمینه های روانشناختی که ما به زعم خودمون فکر میکنیم که بهش ربطی نداره …. از دلتنگی و نا امیدی و احساس های سرخوردگی و خیلی چیزهای دیگه که میتونه یکی از عواملش استرس باشه …. استرسی که خوداگاه بوجود میاد و دامن گیر خیلی از حالت های روحیمون میشه ….

 

پی نوشت :

انچه را از دل بازخواهی  عقل پاسخ نخواهد گفت

و آنچه را از عقل ، دل

روزهايي …..

Posted: 18 ژانویه 2011 in بدون شرح
برچسب‌ها:

یک روزهایی هستند توی زندگی آدم که از روزهای روز قبلشان گنگند و گیج! ساکتند و انگار در دل، دریایی از هیاهو دارند و فقط دارند تلاش می‌کنند آبرو داری کنند و تظاهر به آرامش.

یک روزهایی هستند که آدم دلش می‌خواد این روزها را یک جوری بگذراند که بین خواب و بیداری فقط به خوبی و خوشی بگذرند و بس!

یک روزهایی هستند که برایشان سراسر روزهای قبلتان سرشار می‌شود از احساس خلاءیی ممتد و بی‌انتها.

یک روزهایی هستند این روزها که در عین حال که نمی‌توانی به دلت راهشان بدهی؛ اما انگار تمام وجودت را تسخیر کرده‌اند با ابهت.

داشتن ِ این «یک روزهایی» در زندگی آن قدر ها زیاد نیست اما انگار همین وجود اندکشان هم زیاده است از سر زندگی سخت و پر اضطراب و سخت این روزهایمان. اصلن این «یک روزها» نقلشان ناگفتی است این روزها! هرچه تلاش می‌کنم بیشتر ازشان بگویم ناتوان‌ترم انگار رهایشان باید کرد گویا و سپردشان به صبح تا بیاوردشان برایمان با روشنی تا ببینیم تمام می‌شوند با چه رنگی! باید شناور شد درشان. رفت تا عمقشان اما مراقب بود که سر نخورد و غرق نشد! حالا اگر در همان اعماقش و غور در لایه‌های ناشناخته‌اش غرق هم ماندی و ماندی و ماندی حرجی نیست. نشانی از خود بگذار همانجا به نشان این‌که اینجا فتح شده روزی به دستان رنگی تو ! یک قدم هم برای شناختن این روزها یک قدم است. باید شنا کرد در آنها . باید تلاش کرد برای یافتن دُرهای رازآلودشان! یک روزهایی هستند در زندگی آدم که شاید فقط یک بار بتوانی در دستانت بگیریشان و به دیگران نشانشان بدهی و کم کم دستانت را ببری بالای سرت و به دیگران نشان بدهی که آن روز در دستان توست و مال توست و با تمام نگاهها و ترسها و تهدیدها و حرفها و حدیثها با افتخار سرت را بالا بگیری! آن روز روز توست. آن روز مال توست. آن روز، روز سبزی ِ احساسهای توست

نقلي از يك نوشته «دوست» !!!

پي نوشت : حكايت اين روزهاي من جز تكرار نيست … تكرار باور هاي خيالي .. تكرار توهم هاي خود ساخته …رونويسي از هزارن حرف زده شده …. جريمه هاي خود ساخته …. اين روزها هم گذر ميكند …. تنها حكمش همين واپسين ثانيه هاست … كه با خيالت ارام ارام بازي ميكنند … و ذهنتو در مرداب ميشكند … و تورا هي غي ميكنند !!!

اين روزها جز جام زهري نيس … كه به خوردت ميدهي هر روز … تا تن مردت رو زنده كني …. و در دنياي مردگان زنده نما نفس بكشي ….

شايد تنها همين حقيقت مجاز باشد …. كه اين نيز بگذرد !!!!