بایگانیِ ژانویه, 2011

شبیه تو …

Posted: 28 ژانویه 2011 in حال نوشت, شعر
برچسب‌ها:

خیره شده ای به تلویزیون و داری یه برنامه آشپزی نگاه میکنی و در عین حال به وجد میای و میری یه صفحه نت بر میداری و شروع به نوشتن میکنی .. شوقت رو میشه تحسین کرد و من خیره به تو … که برایت کمترین هاهم با ارزشند …. در سکوت خودت غرقی و [...]

بهانه….

Posted: 26 ژانویه 2011 in آه نوشت

بهانه یعنی… وقتی گوشیت زنگ میخوره … بگی حوصلشو ندارم .. بعدا جوابشو میدم … بهانه یعنی .. قرار فردائی … که حسشو نداری باشه بعدا میری پیشش بهانه یعنی …. بابا و یا مامان جان الان خسته ام .. بزار فردا برات میگم … بهانه یعنی … به جای ساعت شش پاشدن .. ساعت [...]

تصویر

Posted: 23 ژانویه 2011 in آه نوشت

  نمی دانم ساعت ها چهره ات را ذوب کرده اند! آخرین تصویر تو …. ماتم نقاشی های ‍پریشانم   ‍پی نوشت : تابلو جیغ اثر ادوارد مونش  

رسوب های ذهنی

Posted: 21 ژانویه 2011 in حال نوشت
برچسب‌ها: , ,

برای ذهن کهنه من وصله ای بساز تا برای  ریزش رسوب های فکرم مرهمی باشد   دارم از بالا می افتم … ارتفاع زیادی داره … تقریبا همه جا سفید پوشه …. یه لحظه به پایین نگاه میکنم … انگار پاهام روی بندی ثابته … دلم قرص میشه … اما چرا همه چی داره بالا [...]

روزهايي …..

Posted: 18 ژانویه 2011 in بدون شرح
برچسب‌ها:

یک روزهایی هستند توی زندگی آدم که از روزهای روز قبلشان گنگند و گیج! ساکتند و انگار در دل، دریایی از هیاهو دارند و فقط دارند تلاش می‌کنند آبرو داری کنند و تظاهر به آرامش. یک روزهایی هستند که آدم دلش می‌خواد این روزها را یک جوری بگذراند که بین خواب و بیداری فقط به [...]

دهه ي تو …..

Posted: 16 ژانویه 2011 in بدون شرح, حال نوشت

داري كم كم از نوجووني پا ميزاري به پيري …. دهه نوجوونيت چطور بوده ؟؟ چا احساسي داشتي وقتي 20 سالت شد ؟؟ با همه هياهوي جووني … كم كم روزهاي سي داره ميرسه و يه دهه ديگه رو تمووم كردي… به چي رسيدي ؟؟؟ انتظار رسيدن به سي سالگيتو داتشتي ؟؟؟ تو آينه نگاه [...]

زمانه

Posted: 14 ژانویه 2011 in آه نوشت, شعر

زمان چه زود میگذرد …. و من خیره به آینه نگاه میکنم به رج های  سفید … بر این تیره فرش … و این خطوط … شاهراه  تنم را قطع میکنند … و این قله های پینه … توان بالا رفتن از من میبرند …. و زمان چه زود میگذرد … در کنج آینه … [...]

ديروز……

Posted: 11 ژانویه 2011 in آه نوشت

ومن چه دير ميرسم هر زودتري كه باور كردم و اين چنين خسته بر هرمه اين ديواره ، خود كوفتم شايد دستانم از سرشت خون تو پاك شود

زادروز تو …..

Posted: 9 ژانویه 2011 in بدون شرح, شعر
برچسب‌ها: ,

                                  ترا زادروز نامیدند …. در هجمه جلاد سرد .. تیغه ای بر پرده شب … که ترا نور تابید … و ریشه ای نهاد … از عشق و سرشت … و نامت نهاد …. نرگس …..   مثل [...]

معادله زندگی

Posted: 7 ژانویه 2011 in بدون شرح, حال نوشت

رادیو روشنه .. گزارشکر میگه … سوال امشبمون اینه … تا حالا تو آزمون زندگی موفق بودی ؟؟ سخت ترین آزمونی که دادی چی بوده ؟؟؟ ایا زندگی سخت ترین آزمونه …. و همه جواب های محتلف میدن … هر کسی چیزی میگه …. و منم در فکر خودم به جواب ها فکر میکنم .. [...]