یاسمن خانم واریس دارد … این را وقتی داشت که به مامان پاهای چاقالوشو نشون میداد گفت … چیزهایی سیاهی که از پایش زده بود بیرون … یاسمن خانم همسایه مان است .. اسم پسرش هوشنگ است .. اما بچه ها تو کوچه هوشی صدایش میکنند .. من و هوشی باهم یک کلاس میرویم … [...]
بایگانیِ فوریه, 2011
چند وقتي است كه سوالي ذهنم رو درگير خودش كرده … اينكه انساني كه قدم در راه معرفت ميزاره و جوياي كمال خويشه … ايا وارستگي در دست شستن از دنيا است … و همه عواملي كه انسان رو به اين تن خاكيش وصل ميكنه و زمينيش ميكنه … ايا كسي كه در مرتبه اي [...]
اول نوشت : خب منبعد تصميم گرفته ايم رويه نوشته هارو عوض كنيم و به قول معروف يه رنگ و روي تازه اي ببخشيم به اين خونه و يه جورائي خوش احوال ترش كنيم و اين سايه منحوس غمناك رو از سر اين خونه كم كنيم . لذا يه بخش جديدي اضافه ميكنيم به عنوان [...]
چو ساعت بگذشت از نیمه شب اکنون یکی نیس گوید ای بیچاره … تو که لنگت به ظهر در خواب است چرا میکنی عده ای اواره … برو گوشه ای کپت را بگذار نباف این قدر بهم چهار پاره مگر نشنیده ای آن مثل معروف که شبها اقا پلیسه فقط بیداره طبق دستورات همایونی [...]
حالا كه آمده اي از همين ها مي پرسم اين همه امتحان و اين همه نمره براي يك لقمه نان است؟ يا براي نجات درختان تشنه اي كه تقلا مي كنند و تمام مي شوند؟ —————————————– حالا كه آمده اي قبول كن جاده ها به جايي نمي رسند اين بار از مسير رودخانه مي رويم. [...]