تصویر

Posted: 23 ژانویه 2011 in آه نوشت

 

نمی دانم

ساعت ها چهره ات را ذوب کرده اند!

آخرین تصویر تو ….

ماتم نقاشی های ‍پریشانم

 

‍پی نوشت : تابلو جیغ اثر ادوارد مونش

 

رسوب های ذهنی

Posted: 21 ژانویه 2011 in حال نوشت
برچسب‌ها: , ,

برای ذهن کهنه من

وصله ای بساز

تا برای  ریزش

رسوب های فکرم

مرهمی باشد

 

دارم از بالا می افتم … ارتفاع زیادی داره … تقریبا همه جا سفید پوشه …. یه لحظه به پایین نگاه میکنم … انگار پاهام روی بندی ثابته … دلم قرص میشه … اما چرا همه چی داره بالا و پائین میره ….

 

مثل یه جنگ چریکی میمونه … اما اینبار روی پشت بوم … ادم ها رو میبینم در حال جنب و جوشن …. با دشمن های خیالی … کدوم دشمن های خیالی … وجود دارن پس چرا من نمیتونم ببینمشون …

 

سوار یه ماشینینم … حس میکنم … خیلی وقته که رانندگی بلدم .. اما یه چیز جور در نمیاد … اینبار اما من برای این وسیله کوچیکم … پاهام به پدال ها نمیرسه … همه چیز گیر میکنه … و احساس خطر میکنم ….

 

هیچ وقت درس و حسابی به کیفیت خوابهام فکر نکردم …. یعنی تا وقتی که چشمام رو باز میکنم .. همه چی مثل یه فیلم تموم میشه و میره … و جز معدود خوابهائی که جز دم دم های صبح میبینم و چیزی جز اتفاقات بالا نیس … خوابهائی که پیوسته یه خطر رو گوشزد میکنن و من همیشه در نقش یه قهرمان بزن بهادر در راه حل مشکلاتم … و سعی در نجات جون بقیه … اما همیشه یه چیز مشترک تو همشون وجود داره .. یه حس ترس از دست دادن .. از اینکه نتونی خودتو برسونی و اینکه تا برسی ببینی همه چی تموم شده و تو مستاصل و نا امید به اخر خط میرسی وناکام

استرس ..

یه چیزی که در طول روز با و هست … باهات هر لحظه میادد و اونجائی که لازمه خودش رو نشون میده … کیفیت استرس در طول روز که باعث میشه ذهن نسبت خیلی از اتفاقات واکنش نشون بده و اون واکنش های روزانه در طول خواب بصورت مبناهای ترس و دلهره و موقعیت های اکشن و حس های غلبه و مغلوب باشه … استرس تنها موردیه که میتونه ذهن رو فلج کنه و بستر خیلی خوبی رو برای خیال پردازی و رویاهای کاذب درس کنه …

نمیخوام راجه به راه های مقابله باهاش حرف بزنم ..  چون خواه ناخواه با تو هست و نمیتونی بی خیالش شی و این بستر خیلی از زمینه های روانشناختی که ما به زعم خودمون فکر میکنیم که بهش ربطی نداره …. از دلتنگی و نا امیدی و احساس های سرخوردگی و خیلی چیزهای دیگه که میتونه یکی از عواملش استرس باشه …. استرسی که خوداگاه بوجود میاد و دامن گیر خیلی از حالت های روحیمون میشه ….

 

پی نوشت :

انچه را از دل بازخواهی  عقل پاسخ نخواهد گفت

و آنچه را از عقل ، دل

روزهايي …..

Posted: 18 ژانویه 2011 in بدون شرح
برچسب‌ها:

یک روزهایی هستند توی زندگی آدم که از روزهای روز قبلشان گنگند و گیج! ساکتند و انگار در دل، دریایی از هیاهو دارند و فقط دارند تلاش می‌کنند آبرو داری کنند و تظاهر به آرامش.

یک روزهایی هستند که آدم دلش می‌خواد این روزها را یک جوری بگذراند که بین خواب و بیداری فقط به خوبی و خوشی بگذرند و بس!

یک روزهایی هستند که برایشان سراسر روزهای قبلتان سرشار می‌شود از احساس خلاءیی ممتد و بی‌انتها.

یک روزهایی هستند این روزها که در عین حال که نمی‌توانی به دلت راهشان بدهی؛ اما انگار تمام وجودت را تسخیر کرده‌اند با ابهت.

داشتن ِ این «یک روزهایی» در زندگی آن قدر ها زیاد نیست اما انگار همین وجود اندکشان هم زیاده است از سر زندگی سخت و پر اضطراب و سخت این روزهایمان. اصلن این «یک روزها» نقلشان ناگفتی است این روزها! هرچه تلاش می‌کنم بیشتر ازشان بگویم ناتوان‌ترم انگار رهایشان باید کرد گویا و سپردشان به صبح تا بیاوردشان برایمان با روشنی تا ببینیم تمام می‌شوند با چه رنگی! باید شناور شد درشان. رفت تا عمقشان اما مراقب بود که سر نخورد و غرق نشد! حالا اگر در همان اعماقش و غور در لایه‌های ناشناخته‌اش غرق هم ماندی و ماندی و ماندی حرجی نیست. نشانی از خود بگذار همانجا به نشان این‌که اینجا فتح شده روزی به دستان رنگی تو ! یک قدم هم برای شناختن این روزها یک قدم است. باید شنا کرد در آنها . باید تلاش کرد برای یافتن دُرهای رازآلودشان! یک روزهایی هستند در زندگی آدم که شاید فقط یک بار بتوانی در دستانت بگیریشان و به دیگران نشانشان بدهی و کم کم دستانت را ببری بالای سرت و به دیگران نشان بدهی که آن روز در دستان توست و مال توست و با تمام نگاهها و ترسها و تهدیدها و حرفها و حدیثها با افتخار سرت را بالا بگیری! آن روز روز توست. آن روز مال توست. آن روز، روز سبزی ِ احساسهای توست

نقلي از يك نوشته «دوست» !!!

پي نوشت : حكايت اين روزهاي من جز تكرار نيست … تكرار باور هاي خيالي .. تكرار توهم هاي خود ساخته …رونويسي از هزارن حرف زده شده …. جريمه هاي خود ساخته …. اين روزها هم گذر ميكند …. تنها حكمش همين واپسين ثانيه هاست … كه با خيالت ارام ارام بازي ميكنند … و ذهنتو در مرداب ميشكند … و تورا هي غي ميكنند !!!

اين روزها جز جام زهري نيس … كه به خوردت ميدهي هر روز … تا تن مردت رو زنده كني …. و در دنياي مردگان زنده نما نفس بكشي ….

شايد تنها همين حقيقت مجاز باشد …. كه اين نيز بگذرد !!!!

دهه ي تو …..

Posted: 16 ژانویه 2011 in بدون شرح, حال نوشت

داري كم كم از نوجووني پا ميزاري به پيري …. دهه نوجوونيت چطور بوده ؟؟ چا احساسي داشتي وقتي 20 سالت شد ؟؟

با همه هياهوي جووني … كم كم روزهاي سي داره ميرسه و يه دهه ديگه رو تمووم كردي… به چي رسيدي ؟؟؟

انتظار رسيدن به سي سالگيتو داتشتي ؟؟؟

تو آينه نگاه ميكني … تارهاي سفيدتو شمارش ميكني … داري كم كم پير ميشي … هنوز كه كه به چهله نرسيدي …

حست چيه ؟؟؟ داري كم كم پا به سن ميزاري .. ؟؟ به كجا رسيدي ؟؟؟ آرزوهاي نرسيدت ؟؟؟

نيم قرن …. نيم قرن … با افتخار … يا بي افتخار … پشت سرت گذاشتي اومدي … بچه هات بزرگ شدن … بايد سر و سامون بگيرن … به اون چيزي هائي كه ميخواستي رسيدي …كوله ات چقدر پر باره ؟؟؟

شصت ؟

هفتاد ؟؟

حست چيه .. وقتي شمارش روزها بهت ميگه يه دهه گذشت … و يه فصل زندگيت ورق خورد ….

چقدر باور داشتي كه ميرسي به اين روزها ….. و به چقدرش رسيدي ….

آرزوت چي بوده ….

دوست داري تا كجا بره ؟؟؟

حس ميكني وقتي بخواي بري .. چه برگ از زندگيت باشه ؟؟؟؟

 

پي نوشت تو :

ميان ميليون ها ديروز و هزاران فردا … فقط يك امروز وجود دارد …. * امروزت شاد*

 

‍پی اضافه نوشت : برداشتتون از دهه های زندگیتون چیه … نظرتون رو بگید تا در قالب یه ‍پست جامع تر بنویسمش …

زمانه

Posted: 14 ژانویه 2011 in آه نوشت, شعر

زمان چه زود میگذرد ….

و من خیره به آینه نگاه میکنم

به رج های  سفید …

بر این تیره فرش …

و این خطوط …

شاهراه  تنم را قطع میکنند …

و این قله های پینه …

توان بالا رفتن از من میبرند ….

و زمان چه زود میگذرد …

در کنج آینه …

جامدانم را پرکنم ….

قطاری می رسد …

و من

سفری خواهم رفت ….

ديروز……

Posted: 11 ژانویه 2011 in آه نوشت

ومن چه دير ميرسم هر زودتري كه باور كردم
و اين چنين خسته
بر هرمه اين ديواره ، خود كوفتم
شايد
دستانم از سرشت خون تو پاك شود

زادروز تو …..

Posted: 9 ژانویه 2011 in بدون شرح, شعر
برچسب‌ها: ,

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ترا زادروز نامیدند ….

در هجمه جلاد سرد ..

تیغه ای بر پرده شب …

که ترا نور تابید …

و ریشه ای نهاد …

از عشق و سرشت …

و نامت نهاد ….

نرگس …..

 

مثل یه روز برفی نه مثل روز برفی این روزها … مثل یکی از روزها … نه مثل روزهای سرد هر سال … روزی از خدا … پرده اسمان گشوده شد … و سبدی از مهر بر دستان ندیمانش …و در گهواره کودکی بود پر عشق .. عشقی که وجودش از یگانه عشق بود …

پا بر هستی زمین گذاشت …و خنده مهرش را بر لبان دو انسان نهاد … و آن روز … روز میلاد تو بود ….

گرچه سخن ها هست بسیار .. اما فرصت ها هست همیشه کوتاه … ما را بس در این محفل …

که تا هست .. مهر هست .. عشق هست … تو هستی ….

تولدت مبارک مهربان مادر … بهترین دوست ….

تولدت مبارگ نرگس ….

 

پی تولد نوشت 1 : دختر آذر … دختر مهر … دل نوشته ای زیبا در وصف یه دوست زیبا نوشته … در اینجا بخونیدش ….. مرسی سمیرای مهربون و یکدل ….

پی تولد نوشت 2: برای زادروزت .. سخنی زیبا ساختی … اگرچه گویای حرفم همیشه … نه آنکه سکوت کنم … باز خواهم گفت …. هر آنچه که در لحظه ها بود .. نخواهد ساخت برگی دیگر …. دل نوشت زیبایت را میخوانیم ….