صحنه خالي است .... روزگار بازيگر ندارد ....
و چه آسان دچار آبي بيكران شدي ….. وقتي گره در ساحل اندوه زدي …. وبي خيال از رنج آسمان …. كه سخاوتي گم كرد … ميان دست هاي تو …. شايد .. شايد … قطره باراني شوي ….. پي گذشت : از يلدا كه بگذريم …با همه قصه هاي كوتاه و بلند و خنده [...]
هر نوشتهٔ تازهای را در نامهدان خود دریافت نمایید.