نوشته های برچسب خورده با ‘عبدالملکیان’

حالا كه امده اي

Posted: 1 فوریه 2011 in شعر
برچسب‌ها: ,

حالا كه آمده اي از همين ها مي پرسم اين همه امتحان و اين همه نمره براي يك لقمه نان است؟ يا براي نجات درختان تشنه اي كه تقلا مي كنند و تمام مي شوند؟ —————————————– حالا كه آمده اي قبول كن جاده ها به جايي نمي رسند اين بار از مسير رودخانه مي رويم. [...]

حالا كه رفته اي …

Posted: 3 ژانویه 2011 in بدون شرح, شعر
برچسب‌ها:

حالا كه رفته اي كنار چشمه ميرسد گوزني پير درنگ مي كند و مي نوشد بي دغدغه تير و تو همين را مي خواستي همين ——————————— حالا كه رفته اي شاعران زيادي هم چنان در صف ايستاده اند چون نيك بنگري فقط چيزي مي گويند تا چيزي بگيرند ———————————— حالا كه رفته اي چشم مي [...]

دلتنگی

Posted: 25 ژوئیه 2010 in شعر
برچسب‌ها: , ,

چگونه با تو از چمدان سخن بگویم ؟ در را که باز میکنم دو فنجان کنار هم نشانده ای و عطر چای مرا میبرد به دست های تو به ساعت چهار به آن فکر کوچک که برخیزی دلتنگیات را در قوری گل سرخ دم کنی در را باز میکنم عطرها مرده اند بر میز کاغذی [...]